سلام دوستای عزیزم
سال نو همگی مبارک
عید91.. موقع سال تحویل .. بهترین ثانیه های زندگیم ... در حالیکه امیررضا (هستی و نفس مامان) با لباس خواب بود نشستیم پای سفره هفت و سین و موقع سال تحویل اشک شوق میریختم و دعا برای سلامتی امیررضا...
من نمیتونم احساس اون موقع ام رو خوب توصیف کنم ..اینقد زیبا و بکر بود این احساس که تا حالا هیچوقت سال تحویلی به این قشنگی و زیبایی نداشتم .. بهترین هدیه بهترین عیدی که خدا میتونست بهم بده وجود پاک امیر رضا بود
هر روز بزرگتر و به مراتب شیطون تر و با هوش تر .. عاشقانه دوسش دارم و ثانیه های زندگیم پر شده از عطر تن امیر رضا...
عید 91 و بازدیدهاش با همه ی این سالها فرق داشت و کنار خانواده ی مادر همسرم واقعا لذت بخش بود و خیلی زود تموم شد حالا من موندم و پسرک شیطونی که باورش نشده تعطیلات تموم شد و دیگه دید و بازدید تموم شده هر روز بهانه گیری میکنه که ببریمش خونه دایی همسری و با دختر دایی آرشام بازی کنه .. اشتباه فکر نکنید دختر دایی آرشام همسنش نیست 20 سالشه اما خیلی بهش علاقه منده..
دوست دارم هر روز پست بذارم و از کارای امیر رضا واستون بگم اما واقعا نمیشه ... خیلی گرفتارم ...
امیدوارم سال خوبی همتون داشته باشید...
آخرین ساعات سال 90 داره سپری میشه
واسه من سال 90 بهترین سال بود...
بهترین هدیه خدا ،امیر رضای عزیزم که با اومدنش زندگیمو رنگیــــــــــــــــتر کرد
اینقد خوابم میاد که نمبدونم دارم چی مینویسم
امیدوارم سال 91 برای همگی پر از سلامتی و موفقیت باشه
سال نو بر همگی مبـــــــــــــارکــــــــــــــ...
عزیزم نازنینم نفسم وجودم همه کسم 6 ماه روزهای زندگیم شده بهشت ،بهشتی که بوی تن تو رو میده ...روزی هزاران بار بوت میکنم میبوسمت میچلونمت قهقهه میزنی جیغ میزنی صورتمو میارم جلو صورتت لپامو میگیری تو دستاتو و دهنتو باز میکنی که منو بخوری...با تاخیر و شرمندگی 6 ماهگیت مبارک عشق مامان
عاشقتم وروجکــــــــــــــــــــــــــــم عاشقتــــــــــــــــــــــــــــــــــم..
میذارمت تو فرش بازیت اینقده بازی میکنی و شیطنت میکنی و پاهاتو به اسباب بازیهای بالا سرت آویزون میکنی دمر میشی و خوابت میبره میام نگات میکنم همش معصومیت میبینم و پاکی عاشقترت میشم و اشک میاد تو چشمم ... چرا مامان بزرگت نموند که این روزها رو ببینه که لحظه های ناب با تو بودن رو داشته باشه ...
مامان گلم من و پسرت از وقتی امیر رضا بدنیا اومد از وقتی دیدیم تا عکس تو رو میبینه شروع میکنه به جیغ و خنده بیشتر حسرت نبودنتو خوردیم روحت شاد عزیزم...
بازم نزدیک عید و تو نیستی .. تو نیستی و حتی با وجود نعمت بزرگی که خدا بهم داده دست و دلم به هیچ کاری نمیره تو اون دنیا واسه ما هم دعا کن میدونم حواست بهمون هست...
آرشامم دیدی امیر رضا چه وابسته س به تو دیدی بابایی شد نه مامانی دیدی اول کلمه رو گفت بـــــــــــَ بـــــــــــــَ بــــــــــــــَ
خدا جونم شکرت بابات این آرامش بابت اینهمه خوبی امیدوارم لایق باشم
دوستای عزیزم بخاطر کامنتهاتون مممنون ...
امیر رضای عزیزم ختنه شد و فقط یک ساعت اول گریه کرد بعد آروم شد و حلقه اش هم بعد 10 روز افتاد خیلی اذیت نشد
فردا میخوام ببرم واکسن 6 ماهگی رو بزنه...خیلی نگرانم واسه چهار ماهگی خیلی اذیت شد ...انشاله که فردا پسرکم خیلی اذیت نشه
آمیــــــــــــــــن
ای خدااااااااااااااااااا ... چه اشتباهی کردم امیر رضا رو همون موقع ختنه نکردم...
فردا دارم میرم خونه ی مامانم که بریم بچه امو ختنه کنیم ... خیلی نگرانم و استرس دارم...
الهـــــــــــــــــــــی مادرت بمیره که قراراه درد بکشی نفسم
واسه جوجه ام دعا کنید...
الان پسرکم 5 ماه و 18 روزه که دنیای مامان باباشو با وجود پاکش ر نگی کرده...
دوست عزیزم فرناز جان
عروج ملکوتی پدر بزرگوارت رو بهت تسلیت میگم میدونم بعد از شاهرخ جان ، کنار اومدن با مرگ پدر خیلی سخته از خدا برای شما و خانواده ی گرامیت طلب صبر عجیل دارم
روحشان شاد ...
نتونستم تو وبت برات پیام بذارم وظیفه ی خودم دونستم که اینجا برات پیام بذارم اینقد ناراحتم که باور کن نمیدونم چی بگم و چه جوری بنویسم...
سلام دوستای گلم
بازم دیر آپ کردم
از آخرین پستی که نوشتم بمدت 1 ماه خونه بابام بودم بخاطر امتحانات پایان ترم همسرم...
امیر رضا خیلی زیاد بهشون عادت کرده بود و مامان بابام هم به زور گذاشتن ما برگردیم طوری که مامانم تا دو روز واسه پسرکم گریه میکرد...
امیر رضا هم دو روز اول که اومدیم خونه خیلی بیقراری میکرد...
پسرم هر روز ماشالله بزرگتر و شیطونتر میشه و من هر روز میبینم که تارهای سیاه موهام چه زود داره سفید میشه یه مامان که هنوز تا سی ساگی چند سالی فاصله داره اما موهای سفیدش داره هر روز زیادتر میشه...
روزی هزاران بار خداروشکر میکنم بخاطر وجود امیر رضا..
یه وقتایی یه دردایی بدجور آدمو له میکنه که با هیچی درست نمیشه که ...
زندگی پستی و بلندیاش زیاده اما کاش میشد مثل سنگ سخت باشی که بتونی از پس همه چی بربیای ..
کاش ...
بیخیال ... من هیچ وقت هیچ جا نتونستم از دردام حرفی بزنم ... شاید غرورم نمیذاره و شاید از قضاوت اشتباه میترسم...
همینقد که صورت معصوم امیر رضا ،قهقهه هاش،شیطنتاش مرهمی روی زخمای دل تاول زده ام هست کافیه...
امیـــــــــــررضــــــــــــــــا تو بهترین هدیه ی خدایی تو بهترین همدم و مونس منی ...انشالله همیشه سالم باشی پسرکم و در پناه خداا
میخوام تو وبم عکس بذارم از امیر رضا راهنماییم کنید وقتی میرم سایت آپلود میکنم از اونجا به بعدش چکار کنم؟؟؟
مرسی از همتون دوستای گلم
سلام دوست جونا
واکسن چهار ماهگی پسرم رو با 10 روز تاخیر بالاخره زدیم...
دو روز پیش پسرک رو در حالی که پر انرژی بود و کلی واسه من و باباش میخندید بردیم سمت بهداشت که واکسن بزنه اونجا هم اطرافشو با تعجب نگاه میکرد بمیرم وقتی واکسن زد یه جیغی زد که من و باباش داشتیم هلاک میشدیم اما زیاد گریه نکرد تا شب ساعت 10 هم خوب بود اما از ساعت 10 تا 6 صبح بچه ام تب داشت از عصر دیروز هم بی نهایت بیقراری میکرد دیگه واقعا کلافه شده بودم میخواستم بمیرم که جوجه خوشگلم اینقد داره اشک میریزه و درد میکشه تا 12 شب آروم میشد میخندید باز گریه میکرد خوابش میمود اما نمیتونست بخوابه خلاصه با چه بد بختی خوابید اما من تا صبح تبشو چک میکرد که دیدم تب نداره دیگه بهش قطره استامینوفن ندادم ...
صبح ساعت 5 بیدار شد واسه شیر دیدم یه مقدار هم موقع شیر خوردن بیقراره دست زد به شکمش دیدم وای چقد نفخ داره بچه ام گلاب به روتون معذرت میخوام یه مقدار ماساژش دادم شیکمش کار کرد و یه عالمه باد خارج شد ازش ...
بعدش دیگه خوابید ساعت 10 به زور بیدارش کردم شیر خورد و یه مقدار بازی کرد و تا الان خوابه..
دلم واسه اش میسوزه ... خیلی این مدت بچه ام عذاب کشید
دیروز بردمش واسه چکاپ که دکتر گفت خدا رو شکر همه چیش خوبه وقتی میارمش بیرون شال بذارم جلو بینیش که سرما نخوره
من و دوست نی نی سایتم هم دیروز با هم رفتیم دکتر که خیلی خوب بود امیر رضای نازم تا زمانی که نوبتمون شد تو کالسکه اش خوابید .. مامان بمیره واست عســــــــــلم
خدایا بابات نعمتی به این بزرگی ازت ممنونم...
دوستای گلم دوستتون دارم...